وقتی که برای اولین بار خندیدی فهمیدم صاحب زیباترین خنده دنیایی. چشمهایم را که میبندم و آن خنده زیبایت را به یاد می آورم حتی میتوانم شاعره شوم.هر وقت دلتنگم شدی در آینه نگاه کن و بخند صاحب زیباترین خنده دنیا.مجسم کردن تو در حالیکه میخندی میتواند واژه هایم را تا ابدیت بکشاند.بخند تمام من.


درد من حصار برکه نیست.
درد من زیستن با ماهیانی است که اندیشه ی دریا به ذهنشان خطور نکرده است.
" دکترعلی شریعتی "
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
« دکتر علی شریعتی»
بالاخره داشتونم از کنکور خلاص شد...![]()
بابا خسته شدیم از درس خوندن...
چهار گزینه ای شدیم بس که تست زدیم
نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.
وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.
وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.
وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.
دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.
آدم با غرور مي تازد،
با دروغ مي بازد و
با عشق مي ميرد ...
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روز
مثل گل نيلوفرتنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم .
حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر ميگردم که از تنهايي نميرم وحالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست ، اون خودشو وقف مرداب کرده ...

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند
پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود.
دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست
اسراف محبت است ( دكتر علي شريعتي)
به معنای بی کسی نیست به معنای بی "او"یی است.

در كودكي خواستم دنيا را تغيير دهم دانستم نمي توانم
در نوجواني خواستم كشور را تغيير دهم يافتم نخواهم توانست
در جواني خواستم شهرم را تغيير دهم يافتم نمي شود
در ميانسالي خواستم خانواده ام را تغيير دهم فهميدم نمي شود
حال كه ساليان دراز از زندگي ام مي گذرد دانستم
بايد خودم را تغيير دهم.....
به خوشبختی برسیم
غافل از اینکه
خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت.

دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیس است
هر چه بیشتر بمانی رفتنت سخت تر می شئد
و هنگامی که بروی
جای پاهایت تا همیشه باقی می ماند.

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند...



